قلب من پوسید زیر خاک .../ دلم هنوزم چشم براه ست . . .
غرابت این همه تنهایی را دادم .../ اسارت پروانه ها در پیله هایشان کافی نبود . . .؟!
فکر کنم پاییز شده .../ موهای مادرم سفید شده . . .
یک ستاره نرکید .../ خیابان ساکت و آرام شد .../ باد وزید و خاطره ها را برد ...
ماه گریست .../ پنجره ای باز شد .../ دستی آمد و ماه را نوازش کرد / برگیسوان شب نور بخشید ...
مـــاه سکوت کرد .../ خاطره ها روشنی بخشیدند . . .
روسری ات را محکم تر ببند .../ آرزویم موهای توست در دستانم .../ بگذار عاشقی کنم در آسمانِ شعر . . .
صدای دوچرخه پستچی که می آید جشنی برپا میشود .../ نمازی خوانده میشود .../ تا دلی شاید آرام گیرد ...
نامه ای بی مهر که سرجنگ دارد با هرچه هست .../ بی نام و نشانی از نویسنده ای خوانده میشود بر بر روی تخت ...
خیس میشود تمام نامه .../ باران میشود چشم ها ...
این ناجوانمردانه ترین جنگ عالم است ...
جنگ نابرابری ست .../ قلم در مقابل دل ....
نامه ای بی مُهر .../ خواننده ای بی مِهر . . .
از غروب پنجشبه تمام دلتگنی هایم شروع میشود .../ مدام دستم به نوشتن است و دلم به خواندن
دلتنگی از تو ترانه شده و بغض برای من خاطره ...
خاطره ی روز ها و شبهای عاشقی .../ خاطره آن شب قدری که بی اختیار سر نماز اشک از چشمانم توبه شد و دستانم را گرفتی .../ هنوز هم یادم هست میلرزیدم وقتی تو مرا بغل کردی ...
آغوشت آنقدر ها گرم بود که با دوری از آغوشت بلرزم ...
تنم بوی یاس گرفته بود و دلم انتظار عاشقی ...
اما امروز غروب جمعه است و تو دوباره نیامدی .../ من خود میدانم که مانع ظهورم ...
نه بوی یاسی مانده و نه انتظار عاشقی .../هرچه که مانده دنیاست و دلبری هایش ...
تو بیا و دلبری کن .../ بیا و مارا خدایی کن ...
گاهی که شبیه حالا تاریکم، که قدم نمیرسد به آسمانت .../ که ریشههام به حب ِ فانی ِ زمین و زمینیهات چنگ زده و بالا رفته .../ خدایی کن و بیشتر باش . . .
- - - - - - - - - - - - -
الحمدلله علی کل نعمة / و اسئل الله من کل خیر/ و اعوذ بالله من کل شر / و استغفر الله من کل ذنب و اتوب الیه . . .
گفتي كه مستجاب كنم گر دعا كنی .../ توفيق هم عطا كن و حال دعا ببخش
- - - - - - - - - - - - -
پ.ن: دعای توبه از امام صادق (ع)
فکر میکردم همیشه قدم زدن های واژه ها را دوست داری در لا به لا تمام شعر هایم .../ فکر میکردم تمام دوستت دارم ها را دوست داری .../ فکر میکردم ماه را دوست داری ، همان ماه بالاسر که به قول سهراب ماه بالا سر تنهاست ...
فکر میکردم دوست داری نیمه شب های روی گونه های شب با دست هایمان لبخند بکشیم و با دل هایم یک قلب .. .
یک قلب که برای تمام عاشقی هایمان بتپد . . .
اما حالا چه شده که بدون من در تمام شعر ها قدم میزنی و به ستاره ها چشمک میزنی؟!
واژه ها را تنبیه میکنی که اسمی از من نیاورند .../ و چراغ هارا خاموش میکنی که خاطرات ندرخشند . . .
بیچاره دلم هنوز هم آن قلب روی گونه های شبش میدرخشد و لبخند میزند به عشق ...
به عشق خاموشِ نشدنی . . .