با تأکید خوانده شود : " مثلا نویسنده .. "

زندگی کردن عشایری رو از وقتی یاد گرفتم که توی گل های دامن سبزت زندگی کردم

..


برچسب‌ها:
ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه 16 بهمن 1394ساعت 23:16 نويسنده omidsaye | ارسال نظر(0)

از عدالت اگر خارج است موهایت

لا اقل دیوار حاشا را قربانی مکن

..


برچسب‌ها:
ادامه مطلب
+ تاريخ سه‌شنبه 13 بهمن 1394ساعت 17:33 نويسنده omidsaye | ارسال نظر(0)

هر دو رفته ایم بر باد ../ موهای تو مرا یاد باد ..

موهای تو مرا یاد باد

..


برچسب‌ها:
ادامه مطلب
+ تاريخ پنج‌شنبه 24 دی 1394ساعت 17:24 نويسنده omidsaye | ارسال نظر(1)

روسری ات از اول هم برای من نبود

باد وسیله بردن آن نبود

دست خودت بود دیدم که بالا آمد

معرکه ساختی و روسری ات به عقب آمد

..


برچسب‌ها:
ادامه مطلب
+ تاريخ سه‌شنبه 22 دی 1394ساعت 20:24 نويسنده omidsaye | ارسال نظر(3)

اگه سر رو زانوت نزارم سر به بیابون میزارم

سر به سر با آسمون و خدا ی چشمات میزارم

..


برچسب‌ها:
ادامه مطلب
+ تاريخ سه‌شنبه 22 دی 1394ساعت 20:15 نويسنده omidsaye | ارسال نظر(0)

من میدونم دارم خواب میبینم یا شاید هم اینها یک واقعیت محض باشه

شاید هم من مردم ../ شاید هم خودکشی کردم یا کسی منُ کشته و داره وانمود میکنه که من خودشکشی کردم ..

ولی در هر حال من مُردم

..

( ادامه مطلب )


برچسب‌ها:
ادامه مطلب
+ تاريخ سه‌شنبه 22 دی 1394ساعت 20:03 نويسنده omidsaye | ارسال نظر(0)

 ماه که هیچ راه شیری را هم رد کرده ای

 تو با این کفش های پاشنه بلند چه کرده ای

کوتاه تر بنگر زمان را از دست داده ای

تا به پایین برسی و ساعت را ببینی باخته ای

این باشد میان این که میگفت اگر مرا ندیدی بدان رابطه ام را با چهار پایه و طناب محکم کرده ام و هم من و هم خودش هم باور کرده بودیم

اما امان از این کفشهایی که از چهار پایه هم بالاتر بود و نذاشت سریع به حضرت ازرائیل سلام کند و وارد دنیای پر زرق و برق برزخ شود و دست از جیب همسر خود بکشد و این دنیا را زرق و برق نکنند ..

که دست از راه رو های طولانی و شپش آور بازار بکشد و به راه رو های نزدیک حق تعالی برسد ..

امان از این کفش هایی که نگذاشت به راستی معنی واژه بزرگ بین را درک کند و اینقدر همسر خود را کوچک ننماید و تحقیر نکند ..

امان و صد امان از دل پیر من که سخاوتمندانه میگفت من راضی ام به این کفش هایی که مانع رابطه طناب و تو شدو همینطور توانستی کره ماه را هم ببینی و با هم کمترخندیدم تاصورتمان چروک نشود ..

ما به همین هم راضی هستیم و لطف کنید مرد های گرامی دست از آرزو های خود شسته و با شلوار هایتان پاک کنید ..

 


برچسب‌ها:
ادامه مطلب
+ تاريخ سه‌شنبه 22 دی 1394ساعت 20:00 نويسنده omidsaye | ارسال نظر(0)

میان جنگلی تاریک گم شده ام ../ چیزی شبیه به باد برگ ها را جلوی پای من  تکان میدهد انگا دارد مرا جایی میبرد .. به کلبه ای میرسم .. زنی با موهای بسیار بلند و شیشه ای مرا محو تماشاشی خود میکند ..

( ادامه مطلب )


برچسب‌ها:
ادامه مطلب
+ تاريخ سه‌شنبه 22 دی 1394ساعت 19:54 نويسنده omidsaye | ارسال نظر(2)

مینشینم و مینویسم تا رویا ببافم برگیسوان دختری که شب گره خورده میان  موهایش ..

باز هم بنویسم ؟! ..

بنویسم از شب های ناتمام ..

بنویسم از کلاغ هایی که خانه کردند میان گیسوان شب ..

 


برچسب‌ها:
ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه 03 آذر 1392ساعت 10:08 نويسنده omidsaye | ارسال نظر(0)

با مرگی که پرسه میزند حوالی اتاق خوشبختم ../ با همین گیسوان تاریکی که با پنجره نسبت دارد ..

خوشبختم من با تو ../ با همین مرگ ..

با همین جهان کوچک پشت مُژه هایت ..


برچسب‌ها:
ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه 03 آذر 1392ساعت 00:24 نويسنده omidsaye | ارسال نظر(0)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران