همین بودن هاست در لا به لا ی انگشتانمان ...
همین تصنیف های عاشقی .../ همین تسبیح رنگی ...
این دستها کوچک اند برای لمس وَجهُه الله . . .
لُکنَت گرفته اند واژه ها امشب ...
بس که هرچه بغض بود از چشمانم تِکاندم . . .
درد .../ درد ../ درد ...
این کلمات نه .../ این ذهن درد میکشد بدون تو ...
بدنم درد میکند بدون آغوشت . . .
مینویسم ...
ناخودآگاه کلمات خود ساخته نمایان میشوند و روی این صفحه ی سفید خطوطی رسم میکنن و آوایی میشوند از پس هجاها ...
سکوت میشود
صدای خواب ها ممتد در سرم به گوش میرسد .../ تا مرز رهایی ...
تا جنون برده مرا این کلمات
. . .
همه چیز جاماند میان خنده های تو ...
میان سرگیجه ی این کلمات!
ب
خ
ن
د
. . .
فعل ها صرف نمیشوند وقتی موهایت را میبافی ...
می بافی .../ میبافی .../ می بافی . . .
لا به لای درد ها میشود سعدی خواند ...
میشود آدم ماند . . .
تاریک روشن ... تاریک روشن ...
خاموش و روشن نکن این رویاهای کاغذی را ...
سرد نیست این آیینه بدون من و تو .../ وقتی نور نیست باوری هست برای خاموشی . . .
آرامشم بخش ترین قُرص است .../ این قُرص ماه . . .
این روی ماه تو ...
تو! تعبیر نگاه عاشق خدایی . . .
نگاهم کن ...