درد و دل که میکنی .../ ناله ای میشوی روی گونه های باران .../ بغض میشوی روی شانه های خدا . . .
بغض میکنند واژه ها .../ غزل فروشی میکنند خاطرات را . . .
خنده هایت .../ ربنـّـا ی عاشقی هایم . . .
چشم هایت .../ روشنی معصومانه آن رُز وحشی خندان وآرام . . .
داستانی ساخته ام بنام زندگی .../ پایانی دارد بنام عاشقی . . .
نقش پاییز را خوب ایفا کردی .../ بیا و حال مستندی بهاری باش برای این دستهای زمستانی . . .
از یاد تو افتادم .../ قلمم شکست . . .
منتظر نشسته ام ../ رو نیمکت روبروی آن سرسره ی کوچک قرمز .../ مثل همان وقت ها که زیر برف با هم به تماشای رد پاهای بچه ای مینشستیم که جز برف و آن سرسره قرمز هیچکس را نداشت .../ سرما در وجودش گرم بود و تنها دلیلش برای زندگی عاشقی های کودکانه و شیرینش بود و تنها با تکه نانی از نانوایی همان روبروی پارک روز را به شب میگذراند.../یا مثل همان وقت ها که بهاری را با دستهای تو ستایش میکردم .../ یا مثل همان روزهایی که از آن دختر بچه ی شیرین و معصوم یاد گرفتیم که همیشه درد ها و خستگی هایمان را لب طاقچه دلمان بنویسم .../ مثل همان وقتها که گلهای بهار نارنج روی پیراهن دختر بچه را با بوسه ای میچیدی و زمان در گذر بهار چون بهار عبور میکرد . . ./
مثل همان یک ربع مانده به دیدار که همیشه دخترک منتظر ما بود و دست هایش منتظر بهار . . ./
ولی حال من منتظر بهار دستانت هستم . . .
غربت دستهای سرد توست .../ وقتی قالی رویایی را با گل های گرمش میبافی . . .
خودم را گم کردم روی پلک هایت .../ باید مثل بوسه ای بنشینم روی گونه هایت . . .