قاصدک!باوری محال نیست دیدن یار ...
خبری ببر . . .
-------------------
اللهّمَ صَلّ عَلي عَلي بنْ موسَي الرّضا المرتَضي
قافیه های شعر هایم کجا !
موهای تو کجا . . .!
گمان کنم هزاران سال است خاموش مانده این شصت برگ پوسیده از احساس .../ به زانوهای این نور تکیه کرده اند این واژه ها ...
تاریک که باشد پاییز سیاه میشود از رنگ ها . . .
مثل همین هوای عید .../ آبی به رنگ بالهای فرشته ها .../ روزهایم آبی ست .../ پر از ماهی های تُنگ این ذهن زیبا ...
تو یعنی زیبا . . .
همین چند لحظه پیش باوری این واژه ها را عوض کرد . . .
از ما که گذشت ...
مُسکن ها چیزی جز دروغ ندارند .../ برای این دردهای لعنتیِ من . . .
قلمروِ سکوت ماه را نشانم بدهید .../ دلتنگی هایم از مرز گذشته .../ باد کمی با اشک مهتاب سکوت پیشه کنم . . .
اکنون تو اینجایی .../ صدایی شبیه دوست .../ نوشته های به رنگ دلتنگی .../ شاید من نمیبینم .../ شاید این سکانس هنوز باقی ست ..
/ ماه گوشه ای نشسته .../ منتظرِ شروع تو ...
ابر اما گونه های ماه را پاک میکرد .../ این یعنی تولد تو . . .
هوس کردم زیر سایه ی پلک های تو بنشینم .../ آرامش خوبی دارد سایه های سیاه . . .
میپیچد مثل پیچک .../ بر تن عریان شب .../ بر پشت بام های غم آلود شهر این ماه . . ./
ماه عسل . . .