با تأکید خوانده شود : " مثلا نویسنده .. "

صدایش را صاف میکند و نگاه میکند زیر سایه ای مبهم رد پای کلمات را ..

خم میشود آرام ..

سکوت میشود میان  این همه واژه ناگفته ../ میان این فصل از کلمات که جا مانده اند در اندوه زمستانی سرد در کوچه ای بن بست از خاطرات ..

ثانیه ها به سرعت میروند و قلمم رد شعری  را زده تا انتهای این کوچه بن بست که ادعا میکند شعری از او گذشته ...

 


برچسب‌ها:
ادامه مطلب
+ تاريخ سه‌شنبه 09 مهر 1392ساعت 00:08 نويسنده omidsaye | ارسال نظر(0)

پاهایی بی رمق و اُفقی نا امن ...

 و اندوه واره ای بی پایان  ..

بیا برویم .../برویم به گوشه ای از آغوش گرم ...

گوشه ای از آغوش گرم مادر

. . .

 


برچسب‌ها:
ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه 07 مهر 1392ساعت 10:35 نويسنده omidsaye | ارسال نظر(0)

دیدم آواز میخواند زیر لحاف نارنجی ...

سرد بود ، پر از تنهایی ..

سینه اش خِش خِش میکرد ../ نفس میکشید به آرامی ..

نگران بود!نگران آیینه های بی جیوه ../ نگران این شب بارانی ..

می نوشت پاییز .../ میخواند مردانگی ...


برچسب‌ها:
ادامه مطلب
+ تاريخ سه‌شنبه 02 مهر 1392ساعت 23:35 نويسنده omidsaye | ارسال نظر(0)

1 ،2 ،3 ...

صندلیِ همیشگی و پارک همیگشی .../ الان از پشت سرمیاد و مثل همیشه دستاشُ میزاره روی چشماشُ میگه .../ من کجای زندگیتم ...؟!


برچسب‌ها:
ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه 29 شهریور 1392ساعت 01:16 نويسنده omidsaye | ارسال نظر(1)

فردا . . .

باز می آید ../ با بوی آن نرگس های صحراییِ پوسیده از نور خورشید ...

و لبخند های آن رز وحشی ...

اما می آید لبخند ...

امروز هم بخند . . . 


برچسب‌ها:
ادامه مطلب
+ تاريخ سه‌شنبه 26 شهریور 1392ساعت 22:34 نويسنده omidsaye | ارسال نظر(1)

سایه ها بدون شاعر ماندند ...

تصور های رنگیِ شبانه .../ تخت خواب و معشوق ...

شده اند شعر های امروزی . . .

 


برچسب‌ها:
ادامه مطلب
+ تاريخ سه‌شنبه 26 شهریور 1392ساعت 00:04 نويسنده omidsaye | ارسال نظر(0)

چقدر شبیه شدند .../ قاب چشم های تو و دریا ...

موج موج .../ قطره قطره ...

آرام و بی صدا

. . .


برچسب‌ها:
ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه 24 شهریور 1392ساعت 23:57 نويسنده omidsaye | ارسال نظر(1)

بغض ها باید ساکت باشند . . .


برچسب‌ها:
ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه 24 شهریور 1392ساعت 01:07 نويسنده omidsaye | ارسال نظر(0)

به کجای آسمان نگاه میکنی ...؟!

دلم آبی .../ چشمانم آسمان .../ قلبم آبی ...

. . .


برچسب‌ها:
ادامه مطلب
+ تاريخ شنبه 23 شهریور 1392ساعت 00:44 نويسنده omidsaye | ارسال نظر(0)

آمده بودی پشت پنجره اتاقم .../ من می خواستم چشم هایت را یواشکی طرح بزنم و قاب کنم به دیوار ِ کنار پنجره .../ اما ترسیدم از خورشید ...

 ای ماه من . . .


برچسب‌ها:
ادامه مطلب
+ تاريخ پنج‌شنبه 21 شهریور 1392ساعت 01:07 نويسنده omidsaye | ارسال نظر(1)
صفحه قبل1...45678...16صفحه بعد
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران