صدایش را صاف میکند و نگاه میکند زیر سایه ای مبهم رد پای کلمات را ..
خم میشود آرام ..
سکوت میشود میان این همه واژه ناگفته ../ میان این فصل از کلمات که جا مانده اند در اندوه زمستانی سرد در کوچه ای بن بست از خاطرات ..
ثانیه ها به سرعت میروند و قلمم رد شعری را زده تا انتهای این کوچه بن بست که ادعا میکند شعری از او گذشته ...
پاهایی بی رمق و اُفقی نا امن ...
و اندوه واره ای بی پایان ..
بیا برویم .../برویم به گوشه ای از آغوش گرم ...
گوشه ای از آغوش گرم مادر
. . .
دیدم آواز میخواند زیر لحاف نارنجی ...
سرد بود ، پر از تنهایی ..
سینه اش خِش خِش میکرد ../ نفس میکشید به آرامی ..
نگران بود!نگران آیینه های بی جیوه ../ نگران این شب بارانی ..
می نوشت پاییز .../ میخواند مردانگی ...
1 ،2 ،3 ...
صندلیِ همیشگی و پارک همیگشی .../ الان از پشت سرمیاد و مثل همیشه دستاشُ میزاره روی چشماشُ میگه .../ من کجای زندگیتم ...؟!
فردا . . .
باز می آید ../ با بوی آن نرگس های صحراییِ پوسیده از نور خورشید ...
و لبخند های آن رز وحشی ...
اما می آید لبخند ...
امروز هم بخند . . .
سایه ها بدون شاعر ماندند ...
تصور های رنگیِ شبانه .../ تخت خواب و معشوق ...
شده اند شعر های امروزی . . .
چقدر شبیه شدند .../ قاب چشم های تو و دریا ...
موج موج .../ قطره قطره ...
آرام و بی صدا
. . .
بغض ها باید ساکت باشند . . .
به کجای آسمان نگاه میکنی ...؟!
دلم آبی .../ چشمانم آسمان .../ قلبم آبی ...
. . .
آمده بودی پشت پنجره اتاقم .../ من می خواستم چشم هایت را یواشکی طرح بزنم و قاب کنم به دیوار ِ کنار پنجره .../ اما ترسیدم از خورشید ...
ای ماه من . . .