مینشینم و مینویسم تا رویا ببافم برگیسوان دختری که شب گره خورده میان موهایش ..
باز هم بنویسم ؟! ..
بنویسم از شب های ناتمام ..
بنویسم از کلاغ هایی که خانه کردند میان گیسوان شب ..
با مرگی که پرسه میزند حوالی اتاق خوشبختم ../ با همین گیسوان تاریکی که با پنجره نسبت دارد ..
خوشبختم من با تو ../ با همین مرگ ..
با همین جهان کوچک پشت مُژه هایت ..
میبینی ؟! .. / چشم هات شده تاریک خانه عکاس ها ..
و من هم گم شدم در این تاریکی
. . .
بابا ../ عمو آب آورد ..؟!
پ.ن: تشنه است هنوز علقمه ../ تشنه دست هایت عبــاس ..
تمام دست های علی را میخواهند . . .
چه هستی ای نخاع بریده ، ای شاعر خم ../ زچه چه این چنین نشستی به پای غم
ز هجران سفر این چنین زار و پریش گشته ای ؟../ یا بپای غم دلبر بار سفر بسته ای؟!
ما که رهاییم و حالمان خوب است ../ لیک تو بگو این قاقیه ها خوب است؟!
دست بکش از قافیه ها و رها کن دل را
بال و پرگیر که خمیده نمانی ز آزادی ها
بگذرا شب پشت پلک های تو بخواب برود ..
بگذار نسیم با صدای تو آرام گیرد ..
اصلا بگذار هوایت ، هوایی ام کند..
بال و پرم دهد ..
پروازم دهد
پروازم دهد به آنجا که شبی با فانوسی دلم به خانهِ چشم هایت آمد
...
کمی مهمانم کن به شب نشینی پلک هایت وقتی به من مینگری
اصلا کمی مهمانم کن به صرف تکان خوردن لبی وقتی با من لب به سخن باز میکنی
نگاه کن
سخن بگو
تمام شبگردی من همین ثانیه هاست
همین سه نقطه های کوک شده برای دیدن دست هاست
...
آخرین امیدم همین بیرق عزا ست
همین ..
هَیَ عَلی عزا ست
پ.ن: نا امیدم نکن ارباب وفا ..
فَبکي الحسين بُکاءً شديداً
خوش بحال کسی که برای مولایش سر میدهد ..
دو دست که هیچ
. . .
خیمه ها که برپا شدند ../ دلی مُرد برای عمود خیمه ها ..
برای عباس
. . .
پ.ن: از مدینه آمده مادری../ با قد خمیده ../ برای دیدن تو عباسم..
بازی کن ../ با اون کرکره لعنتی ../ با کلمات ..