یــک آقـای مثلاً نـویــســنده . . .
با تأکید خوانده شود : " مثلا نویسنده .. "
دیدم آواز میخواند زیر لحاف نارنجی ...
سرد بود ، پر از تنهایی ..
سینه اش خِش خِش میکرد ../ نفس میکشید به آرامی ..
نگران بود!نگران آیینه های بی جیوه ../ نگران این شب بارانی ..
می نوشت پاییز .../ میخواند مردانگی ...
این وبلاگ ساخته شده تا آشفتگی های ذهنم بی سرپناه نباشد . . .
ArcHive
طنزانه بوی سیب ../ شال مشکی .. فـتـو شعــر ظـهـور آســمــانـی افکاری به نرمی پریشانی کبوترانه شعر های کَجُ مَعوَج کوتاه نوشت روز نــوشـــت دسـتـهـایِ رو بـه آسـمـان AutHoRs
امید سایه
RSS